تو یه پیدارو خلوت تو انگلیس ساعت 6 عصر ، در حالی که باران میباره ، یک کلاه کاو بوی روسر ، سیگار هم رو لبات چتر هم گرفته باشی رو سرت ، ارم اروم قدم بزنی و همه چراغ هایی که برای روشنی گذاشتن بشماری... و به یه چیز قشنگ ، یکم غمگین ، فکر کنی ( به خاطرات عشقت که الان مرده ) .... (چطوره ؟ )





